87بخواهد به او مىدهم».
باز هم جوابى نمىشنود. جنگيدن با تنها يادگار پيامبر، تصميم سادهاى نيست. قلب عمرسعد مىلرزد. نكند ابنزياد او را به اين كار مأمور كند. ناگهان ابنزياد عمرسعد را مورد خطاب قرار مىدهد:
- اى عمرسعد! تو بايد براى جنگ با حسين بروى!
- قربانت شوم، خودت دستور دادى تا من به رى بروم. 1- آرى! امّا در حال حاضر جنگ با حسين براى ما مهمتر از رى است. وقتى كه كار حسين را تمام كردى مىتوانى به رى بروى.
- اى امير! كاش مرا از جنگ با حسين معاف مىكردى.
- بسيار خوب، مىتوانى به كربلا نروى. من شخص ديگرى را براى جنگ با حسين مىفرستم. ولى تو هم ديگر به فكر حكومت رى نباش! 2در درون عمرسعد آشوبى برپا مىشود. او خود را براى حكومت رى آماده كرده بود. امّا حالا همه چيز رو به نابودى است. او كدام راه را بايد انتخاب كند: جنگ با حسين و به دست آوردن حكومت رى، يا سرپيچى از نبرد با حسين و از دست دادن حكومت.
البته خوب است بدانى كه منظور از حكومت رى، حكومت بر تمامى مناطق مركزى سرزمين ايران است. منطقۀ مركزى ايران، زير نظر حكومت كوفه است و امير كوفه براى اين منطقه، امير مشخّص مىكند و دل كندن از كشورى همچون ايران نيز، كار آسانى نيست! به همين جهت، عمرسعد به ابنزياد مىگويد: «يك روز به من فرصت بده تا فكر كنم». 3ابنزياد لبخند مىزند و با درخواست عمرسعد موافقت مىكند.
عمرسعد با دلى پر از غوغا به خانهاش مىرود. از يك طرف مىداند كه جنگ با امام حسين عليه السلام چيزى جز آتش جهنّم براى او نخواهد داشت، امّا از طرف ديگر، عشق به