80ما با يك حمله مىتوانيم حسين و ياران او را به قتل برسانيم».
خرابههايى به چشم مىخورد. اينجا قصر بنىمقاتِل نام دارد. اين خرابهاى كه مىبينى روزگارى قصرى باشكوه بوده است. به دستور امام در اينجا منزل مىكنيم. لشكر حُرّ هم مانند ما متوقّف مىشود.
آنجا را نگاه كن! خيمهاى برافراشته شده و اسبى كنار خيمه ايستاده و نيزهاى بر زمين استوار است. آن خيمه از آن كيست؟
خبر مىآيد كه صاحب اين خيمۀ عُبَيْد اللّٰه جُعْفى است. او از شجاعان و پهلوانان عرب است، طورى كه تنها نام او لرزه بر اندام همه مىاندازد.
پهلوان كوفه اينجا چه مىكند؟ او از كوفه بيرون آمده است تا مبادا ابنزياد از او بخواهد كه در لشكر او حضور پيدا كند. 1امام يكى از ياران خود را نزد پهلوان مىفرستد تا به او خبر دهد كه امام حسين عليه السلام مىخواهد تو را ببيند. پيك امام نزد او مىرود و مىگويد:
- سلام بر پهلوان كوفه! امام حسين عليه السلام تو را به حضور خود طلبيده است.
- سلام بر شما! حسين از من چه مىخواهد؟
- مىخواهد كه او را يارى كنى.
- سلام مرا به او برسان و بگو كه من از كوفه بيرون آمدم تا در ميان جمع دشمنانش نباشم.
من با حسين دشمن نيستم و البته قصد همراهى او را نيز ندارم. من از فتنۀ كوفه خود را كنار كشيدهام. 2فرستادۀ امام برمىگردد و پيام او را مىرساند. امام با شنيدن پيام از جا برمىخيزد و به سوى خيمۀ او مىرود.
پهلوان كوفه به استقبال امام مىآيد. او كودكانى را كه دور امام پروانهوار حركت مىكردند، مىبيند و دلش منقلب مىشود. گوش كن! اكنون امام با او سخن مىگويد:
- تو مىدانى كه كوفيان براى من نامه نوشتهاند و مرا دعوت كردهاند تا به كوفه بروم امّا