74بعد از سخنان امام، اكنون نوبت ياران است تا سخن بگويند. اين زُهير است كه برمىخيزد با اينكه فقط پنج روز است كه حسينى شده، امّا اوّلين كسى است كه سخن مىگويد: «اى حسين! سخنان تو را به جان شنيديم. به خدا قسم اگر قرار باشد ميان زندگانى جاويد دنيا و كشته شدن در راه تو، يكى را انتخاب كنيم، همانا كشته شدن را انتخاب خواهيم كرد». 1چه كلام زيبا و دلنشينى! هيچ كس باور نمىكند اين همان كسى است كه پنج روز قبل، شيعه شده و به كاروان عشق پيوسته است.
چه شده كه او اينقدر عوض شده و اينگونه، گوى سبقت را از همه ربوده است و از عشق و وفادارى خود سخن مىگويد. اكنون نوبت بُرَير است، او از جا برمىخيزد.
آيا او را مىشناسى؟ او معلّم قرآن كوفه است. محاسن سفيد و قامت رشيدش را نگاه كن!
او چنين مىگويد: «اى فرزند پيامبر! خداوند بر ما منّت نهاده كه افتخار شمشير زدن در ركاب تو را نصيب ما كرده است. ما آمادهايم تا جانمان را فداى شما كنيم». 2اشك در چشمان اين پيرمرد حلقه زده است. آرى! او خوب مىداند كه در تاريخ، ديگراين صحنه تكرار نخواهد شد كه تمام حقيقت، اينگونه غريب بماند.
كاروان در بيابانهاى خشك و بىآب، به پيش مىرود. اينجا نه درختى هست و نه آبى!
اكنون به سرزمين «بَيْضه» مىرسيم. 3 كاروان در محاصرۀ هزار جنگجو است.
مهماننوازى مردم كوفه شروع شده است!
خورشيد غروب مىكند و هوا تاريك مىشود. امام دستور مىدهد كه همينجا منزل كنيم. خيمهها بر پا مىشود و سپاه حُرّ هم كه به دنبال ما مىآيند همينجا منزل مىكنند. آنها تا صبح نگهبانى مىدهند و مواظب اين كاروان هستند.
آخر اين سفر تا كجا ادامه خواهد داشت؟ سفرى به مقصدى نامعلوم!
روز ديگرى پيش رو است. گويى آنقدر بايد برويم تا از ابنزياد خبرى برسد. حُرّ نگاهش به