226كاروان به سوى كوفه مىرود و صداى زنگ شترها به گوش مىرسد. 1خداحافظ اى كربلا!
سپاه عمرسعد به سوى كوفه حركت كرده است. ديگر هيچ كس در كربلا باقى نمىماند.
پيكر مطهر امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش، روى خاك افتاده است و آفتاب گرم كربلا بر بدنها مىتابد. تا غروب آفتاب يازدهم چيزى نمانده است.
با رفتن سپاه عمر سعد، طايفهاى از بنىاَسَد كه در نزديكىهاى كربلا زندگى مىكردند، به كربلا مىآيند و مىخواهند بدنهاى شهدا را دفن كنند. 2آنها اين بدنها را نمىشناسند. امّا كبوترانى سفيد رنگ را مىبينند كه در اطراف اين شهدا در حال پرواز هستند. 3به راستى، كدام يك بدن امام است؟ بنىاسد متحيّراند كه چه كنند؟ ولى مگر نه اين است كه پيكر امام را بايد امام بعدى به خاك بسپارد؟
اين يك قانون الهى است، ولى امام سجّاد عليه السلام كه اكنون در اسارت است؟ به راستى، چه خواهد شد؟ اينجاست كه خداوند به امام سجّاد عليه السلام اجازه مىدهد تا از قدرت امامت استفاده كند و به اذن خدا خود را به كربلا برساند و بر بدن پدر و ياران باوفاى كربلا، نماز بخواند و آنها را كفن نمايد و به خاك بسپارد.
حتماً مىگويى، شهيد كه نيازى به كفن ندارد، پس چرا مىگويى شهدا را كفن كردند؟
آرى! شهيد نيازى به كفن ندارد و لباسى كه شهيد در آن به شهادت رسيده است، كفن اوست، امّا نامردان كوفه لباس شهدا را غارت كردهاند و براى همين، بايد آنها را كفن نمود و به خاك سپرد.
امام سجّاد عليه السلام به راهنمايى بنىاسد مىآيد و آنها را در به خاكسپارى شهدا كمك مىكند.
نگاه كن! امام به سوى پيكر پدر مىرود. او پيكر صد چاك پدر را در آغوش مىگيرد و با