222صداى خُولى از پشت در بلند مىشود: «در را باز كنيد كه بسيار خستهام».
همسران خُولى در را باز مىكنند و او وارد خانه مىشود و تصميم مىگيرد به نزد نَوار برود. 1خولى همراه نَوار به سوى اتاق او حركت مىكند. خُولى، سرِ امام را از كيسهاى كه در دست دارد بيرون مىآورد و آن را زير طشتى كه در حياط خانه است، قرار مىدهد و به اتاق مىرود. نَوار براى شوهرش نوشيدنى و غذا مىآورد. بعد از شام، نَوار از خُولى مىپرسد:
- خُولى، چه خبر؟ شنيدم تو هم به كربلا رفته بودى؟
- تو چه كار به اين كارها دارى. مهم اين است كه با دست پر آمدم، من امشب گنج بزرگى آوردهام.
- گنج! راست مىگويى؟
- آرى، من سرِ حسين را با خود آوردهام.
- واى بر تو! براى من، سرِ پسر پيامبر را به سوغات آوردى. به خدا قسم ديگر با تو زندگى نمىكنم. 2نَوار از اتاق بيرون مىدود و خولى او را صدا مىزند، امّا او جوابى نمىدهد.
نَوارمىخواهد براى هميشه از خانۀ خُولى برود كه ناگهان مىبيند وسط حياطِ خانه، ستونى از نور به سوى آسمان كشيده شده است.
خدايا! اين ستون نور چيست؟ او جلو مىرود. اين نور از آن طشت است. كبوترانى سفيد رنگ دور آن طشت پرواز مىكنند. 3نَوار كنار طشت نورانى مىنشيند و تا صبح بر امام حسين عليه السلام گريه مىكند.
صبح روز يازدهم محرّم است. خولى در خانه خود هنوز در خواب است.
ناگهان از خواب بيدار مىشود و نگاهى به بيرون مىكند. آفتاب طلوع كرده است، اى