217نمايد و جايزۀ بزرگى از ابنزياد بگيرد؟». 1وسوسۀ جايزه در دل همه مىنشيند، امّا كسى جرأت اين كار را ندارد.
سرانجام ده نفر براى اين كار داوطلب مىشوند. 2آنجا را نگاه كن! آن نامرد، طلاهاى فاطمه ( دختر امام حسين عليه السلام ) را غارت مىكند.
مىبينم كه او گريه مىكند. اين نامرد را مىگويم، ببين اشك در چشم دارد و طلاى دختر حسين را غارت مىكند.
دختر امام حسين عليه السلام در بين تلاطم يتيمى و ترس رو به او مىكند و مىگويد:
- گريههاى تو براى چيست؟
- من دارم طلاى دختر رسول خدا را غارت مىكنم، آيا نبايد گريه كنم؟
- اگر مىدانى من دختر رسول خدا هستم، پس رهايم كن.
- اگر من اين طلاها را نبرم، شخص ديگرى اين كار را خواهد كرد. 3از كار اين مردم تعجّب مىكنم. اشك در چشم دارند و بر غربت و مظلوميّت اين خاندان اشك مىريزند، امّا بزرگترين ظلمها را در حق آنها روا مىدارند. سپاه كوفه امام حسين عليه السلام را به خوبى مىشناختند، ولى عشق به دنيا و دنيا طلبى، در آنها به گونهاى بود كه حاضر بودند براى رسيدن به پولِ بيشتر، هر كارى بكنند.
آنجا را نگاه كن! نامرد ديگرى با تندى و بىرحمى گوشواره از گوش دخترى مىكشد.
خون از گوش او جارى است. 4تو چقدر سنگدلى كه تنها براى يك گوشواره، اينگونه گوش ناموس خدا را پاره كردهاى.
هيچ كس نيست تا از ناموس پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كند؟
گويى شير زنى پيدا مىشود. آن زن كيست كه شمشير به دست گرفته است؟ او به سوى خيمهها مىآيد و مقابل نامردان كوفه مىايستد و فرياد مىزند: «غيرت شما كجاست؟ آيا خيمههاى دختران رسول خدا را غارت مىكنيد؟».