212درست است كه تو يازده سال بيشتر ندارى، امّا بايد ياريش كنى. خوب نگاه كن! دشمنان عموى تو را محاصره كردهاند.
صداى عمو به گوش مىرسد. تو به سوى عمو مىشتابى. و زينب به دنبال تو، صدايت مىزند: «يادگارِ برادرم! برگرد!». 1تو تصميم گرفتهاى كه عمو را يارى كنى. شتابان مىآيى و به گودال مىرسى و عمو را مىبينى كه در خاكها آرميده است.
ابْجَر شمشير كشيده است تا عمويت را شهيد كند. شمشير او بالا مىرود اما تو كه شمشير ندارى، پس چه خواهى كرد؟
دست خود را سپر مىكنى و فرياد مىزنى: «واى بر تو، آيا مىخواهى عموى مرا بكشى؟».
شمشير پايين مىآيد و دو دست تو را قطع مىكند. 2از دستهاى تو خون مىجوشد. چه كسى را به يارى مىطلبى، عمويى را كه به خاك افتاده است و توان يارى تو را ندارد و يا پدرت امام حسن عليه السلام را كه در بهشت منتظر توست؟ فريادت بلند مىشود: «مادر!» و آنگاه روى سينۀ عمو مىافتى. 3عمو تو را در آغوش مىكشد. چه آغوش گرم و مهربانى! و به تو مىگويد: «پسر برادرم صبور باش كه به ديدار پدر مىروى». 4تو آرام مىشوى. حَرْمَله، تير در كمان مىنهد. خداى من! او كجا را نشانه گرفته است؟
تير به گلوى تو مىنشيند و تو روى سينۀ عمو پر مىكشى و مىروى. 5آرى! تو از آغوش عمو به آغوش پدر، پرواز مىكنى. 6
ساعتى است كه امام روى خاك گرم كربلا افتاده است. هيچ كس جرأت نمىكند او را به شهادت برساند. 7