187ظهر نزديك است». 1امام در چشمان او نگاه مىكند: «نماز را به يادمان انداختى. خدا تو را در گروه نماز گزاران محشور كند».
امام رو به سپاه كوفه مىكند و از آنها مىخواهد تا براى خواندن نماز لحظاتى جنگ را متوقّف كنند. يكى از فرماندهان سپاه كوفه به نام ابن تميم فرياد مىزند: «نماز شما كه پذيرفته نيست». 2حَبيب بن مظاهر از سخن او خشمناك مىشود و در جواب بىشرمى او چنين مىگويد:
«آيا گمان مىكنى كه نماز پسر پيامبر صلى الله عليه و آله قبول نمىشود و نماز نادانى چون تو قبول مىشود؟». 3ابن تميم شمشير مىكشد و به سوى حبيب مىآيد. حبيب از امام اجازه مىگيرد و به جنگ با او مىرود. خون غيرت در رگهاى حبيب به جوش مىآيد، او مىخواهد بىشرمى ابن تميم را پاسخ گويد.
شمشير حبيب به سوى ابن تميم نشانه مىرود. ابن تميم از اسب بر زمين مىافتد و ياران او به كمكش مىآيند.
حبيب، رَجَز مىخواند: «من حبيب هستم، من يكه تاز ميدان جنگم! مرگ در كام من همچون عسل است». 4صفهاى سپاه كوفه همچون موجى سهمگين، حبيب را در برمىگيرد. باران سنگ و تير و نيزه است كه مىبارد. حلقۀ محاصره نيز، تنگتر مىشود. حبيب مىغرّد و شمشير مىزند، اما نيزهها و شمشيرها...، جويبارى از خون، بر موى سپيد حبيب جارى مىكنند.
اكنون سر حبيب را بر گردن اسبى كه در ميدان مىتازانند آويختهاند. 5دل امام با ديدن اين صحنه، به درد مىآيد و اشك از چشمانش جارى مىشود.
اى حبيب! تو چه يار خوبى برايم بودى. تو هر شب ختم قرآن مىكردى!
آنگاه سر به سوى آسمان مىگيرد و مىفرمايد: «خدايا! ياران مرا پاداشى بزرگ عطا