147امام به ياران خود مىگويد: «فردا صبح وقتى كه جنگ آغاز شود، دشمن تلاش مىكند كه ما را از چهار طرف مورد حمله قرار دهد، آن هنگام اين چوبها را آتش خواهيم زد و براى همين دشمن فقط از روبهرو مىتواند به جنگ ما بيايد». 1حالا مىفهمم كه امام از اين طرح چه منظورى دارد.
برنامه بعدى، آماده شدن براى شهادت است. امام از ياران خود مىخواهد عطر بزنند و خود را براى شهادت آماده كنند. 2فردا روز ملاقات با خداست. بايد معطر و آراسته و زيبا به ديدار خدا رفت.
نگاه كن! امشب، برير، چقدر شاداب است! او زبان به شوخى باز كرده است.
همه شگفت زده مىشوند. هيچ كس بُريَر را اين چنين شاداب نديده است. چرا، امشب شورِ جوانى دارد؟ چرا از لبخند و شوخى لب فرو نمىبندد؟
او نگاهى به دوست خود عبد الرّحمان مىكند و مىگويد: «فردا، جوان و زيبا، در آغوش حُور بهشتى خواهى بود». آرى، زلف حوران بهشتى در دست تو خواهد بود. از شراب پاك بهشتى، سرمست خواهى شد. البته تو خود مىدانى كه وصال پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام براى او از همه چيز دلنشينتر است!
عبد الرحمان با تعجّب به بُرَير نگاه مىكند:
- بُرَير، هيچگاه تو را چنين شوخ و شاداب نديدهام. همواره چنان با وقار بودى كه هيچ كس جرأت شوخى با تو را نداشت. ولى اكنون...
- راست مىگويى، من و شوخى اين چنينى! امّا امشب، شب شادى و سرور است. به خدا قسم، ما ديگر فاصلهاى با بهشت نداريم. فردا روز وصال است و بهشت در انتظار ما است. از همه مهمتر، فردا روز ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله است، آيا اين شادى ندارد؟
عبد الرحمان مىخندد و بُرَير را در آغوش مىگيرد. آرى اكنون هنگامۀ شادمانى است.