147ايشان رسيد در سر ايشان ايستاده شد و گفت: اى بنى عبدالاشهل مرا چگونه مىدانيد در ميان خود گفتند: تو را سيّد خود مىدانيم و افضل خود از روى رأى و عقل، و امين خود مىدانيم از جهت نقابت. سعد گفت: پس دانسته باشيد كه حرام است بر من كه سخن كنم به مرد و زن شما تا آنكه آن زمان كه ايمان آريد به خداى و رسول او. گفتند واللّٰه كه هنوز شب نيامده بود به مرد و زن بنى عبدالاشهل الّا آنكه مسلم و مسلمه بوده. پس مصعب - رضى اللّٰه عنه - به سوى اسعد رجوع نموده نزد او اقامت فرمود و مردم را به اسلام دعوت مىنمود تا كه هيچ خانهاى از خانههاى انصار نماند كه به شرف اسلام نرسيده باشد الّا، دار بنى اميّة بن زيد و خطمه 1 و وائل [46 - ب] و واقف از اوس به سبب آنكه قائد ايشان شاعرى بود كه او را بسيار اطاعت مىكردند و او ايشان را از اين باز مىداشت تا كه رسول - صلىاللّٰه عليه وآله وسلم - هجرت نمود و بعد از گذشتن غزوۀ بدر و احد و خندق همه به شرف اسلام رسيدند و طبرانى از عروه در قصۀ اسلام بنى عبد الاشهل، روايت كرده كه بعد از اسلام بنى عبدالاشهل، بنى النجار بر اسعد بن زراره اشتداد نمودند و مصعب را اخراج كردند، پس مصعب به سوى سعد بن معاذ انتقال نمود و لايزال به دعوت و هدايت مشغول بود تا آن زمان كه كم خانهاى از خانههاى انصار ماند كه در آنجا جماعتى مسلمانان 2 نبوده باشند و عمر بن جموح نيز مسلمان شد و بتهاى خود را شكستند و بعد از آن مسلمانان عزيزترين اهل مدينه بودند.
ابن اسحاق گفته بعد از آن مصعب با جمعى از انصار كه به شرف اسلام مُشرّف شده بودند در قافلۀ حج مُشركان قوم انصار كه به عزيمت حج متوجه مكه شدند تا به لقاى مبارك حضرت رسالت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - مُشرّف شده به سعادت بيعت مستسعد كردند چون به مكه رسيدند به رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - ميعاد نمودند كه در ميان ايام تشريف در عقبه به آن حضرت جمع شوند - مراد از عقبه آن شعبى است كه در يسار كسى است كه به منى متوجه است پيش از جهت مكه از رسيدن به عقبه كعب