79كنار كوه ريگ و سنگ سياه، دو كوه در ميان صحرا، ارتفاعش به قدر چهل پنجاه ذرع و اطرافش تخمينى، به قدر پانصد ذرع، قدرى از اين جا گذشتيم. خورده ماهور تمام سنگ.
شش ساعت راه آمديم رسيديم به سر چاههاى خاصره منزل كرديم.
خبر آوردند آدمى كه رفته بود راه سلطانى را ببيند، آب دارد يا نه؟ خبر آورده كه باران زده است همه جا آب داريم، بنا شد كه از راه سلطانى كه سه روز نزديكتر است برويم.
جمعه نهم 1 يك ساعت به آفتاب مانده راه آمديم، به قدر نيم ساعت زمين صاف بوته شور و نفود، بعد رسيديم به خورده ماهور كه تمام سنگ بود. دو فرسخ كه آمديم باز نفود شد و سنگ يك پارچه، يك فرسخ ديگر آمديم رسيديم به چند ده، كه شمردم آنچه پيدا بود پانزده ده بود، گفتند باز هست، آب برداشتم، چادر مختصرى زديم شترها را آب داديم،به قدر يك فرسخ كه آمديم دامنه اين ماهور منزل كرديم، جاى بى آبى بود.
به قدر سه فرسخ كه آمديم به چند چاه رسيديم، آب چندان نداشت، نصفه كمتر مشك را آب كرديم آن هم لجن، راه افتاديم.
نيم فرسخ [ديگر] كه آمديم به نفود خورديم، بوتههاى شور و جاروب و گل بسيار، ملخ هم روى بوتههاى جاروب زياد بچه كرده، اين بوته جاروبها بسيار خوش تركيب، يك ماهى هم عربها گرفته آوردند براى محمد امير، حكيم شيرازى بود همراه براى او فرستاد، سرش مثل مار مولك دم كوتاه بدنش خالهاى سياه كوچك، بدنش بسيار نرم و شفاف، پولك ريزه مثل ماهىهاى كوچك.
در ميان نفود كه حاج افتاده بود، دو سه تا [را] عربها گرفتند، تمام را آن حكيم شيرازى گرفت. گلهاى زرد آبى مثل گل كاسنى و علف هم زياد بود.
شنبه دهم، 2 نيم ساعت از آفتاب رفته سوار شديم، همه جا نفود و آن بوته و آن كه روز پيش بود، به همان طريق علف هم [داشت] ، بوته زياد، قريب به ظهر ماهور و