68زد، دو دفعه تفنگ را پر كردم، گفتم قدرى زير نشانه را به پا، انداخت، نشانه را زد كه، رد نشد، قدرى حال آمد ديگر ما نينداختيم، تفنگ چىها بنا كردند انداختن، قريب به پانصد تير انداختند نزدند، سه نفر سرباز با يك سلطان از نظام رومى همراه بود.
آنها زياد تعجب مىكردند، من گفتم اينها تفنگ اندازى نيست، اگر تفنگ انداختن قبله عالم روحنا فداه را ببينيد چه خواهيد كرد، و بنده زاده هم يك تير انداخت، او هم زد، از آنجا رفتيم جلو چادر به قدر پنجاه، شصت نفر نشستيم چاى خورديم، تفنگ چىها[ى] عرب را امير هر كدام سه، چهار تكّه قندى كه از براى چاى خورد كرده بودند داد، بعد از چاى خوردن رفتند منزل هاشان، قريب به غروب بنده تفنگ را با قالب گلولهاش فرستادم براى امير، او تفنگ را پس فرستاده بود كه بعد هم نزاع داريم، تفنگ مال من است انشاءاللّٰه كنار دريا كه رسيديم از جنگ خلاص شديم، به من بدهيد، حالا با شما كار داريم.
بيست و يكم، نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده روانه شديم، دو طرف كوه درهاى [با] سنگ صاف، گاهى دويست قدم و درختهاى خار مغيلان، به قدر چهار ساعت كه راه آمديم صحرا شد، سمت مغرب آمديم، شب بى آب مانديم، علف نه آنقدر است كه بتوان گفت!! از همه جور علف، و گلهاى رنگ به رنگ زياد و درخت هم تمام شد.
جمعه بيست و سوم يك ساعت به آفتاب مانده روانه شديم، جاى بسيار خوب، روز پيش باران آمده بود، زمين سبز و خرم و گلها فراوان، همه جور [و] بسيار.
سه ساعت كه از روز رفت رسيديم به يك جاى سنگى كه يك ذرع از زمين گود بود، شن نرم بالاى سنگها گودالها كنده بودند، آب شيرين صاف بسيار خوب داشت، بعد رفته [مىريزد] به رود خانه، يك بره آهويى ميان حاج برخاست، عكام با چوب كه مىگويند پُرق، انداختند و زدند.
وفور نعمت
سه فرسنگ ديگر كه راه آمديم، رسيديم به زمين ريگ نرم كه عرب نُفُودش مىگويند، در آنجا منزل كرديم آنجا علف كمتر داشت، اعراب از اطراف گوسفند و دوغ و