57
بندر رابغ
غرّۀ محرم 1، سر آفتاب سوار شديم، يك فرسخ كه آمديم رسيديم به كنار دريا، زلول را سوار شده رفتم كنار دريا، پنج شش كرجى ماهيگير 2، ماهى مىگرفتند، آن فصل تمام ماهى سيم سفيد و سرخ، مثل نقره خام، نه مثل ماهىهاى انزلى سياه، بسيار سفيد كه چشم را مىزد ولى كنار درياى مازندران ريگ است اين جا گل سرخ است، شتر به زور مىرود.
آن جا را «بندر رابغ» مىنامند كه آنچه بار از اسلامبول طرف مدينه مىرود، از آنجا مىرود. يك خانه و ايوان و چند جاى ديگر كنار دريا ساخته بودند كه سه طرفش آب بود و يك طرفش خشك. از آنجا حاجى به سمت شام احرام مىبندد و قلعه چه 3 هم دارد كه «عسكر رومى» در آنجا ساخلو 4 است، سواره و پياده، اهل «رابغ» و عرب تمام مىگفتند كه حضرات در اينجا محصوراند، به قدر يك فرسخ قادر نيستند بروند حكمى بكنند.
تمام آن بلد عرب حربى است و هيچ حكمى 5 ندارد كسى به عرب حربى.
مراسم روضه خوانى
شب جمعه دوم محرم، در «رابغ» بوديم، اين بنده بناى روضه خوانى را گذاشتم، چادر ما با چادر شامى قريب بيست ذرع فاصله دارد و چادر بنده چون داخل حاجىها نمىافتادم، چسبيده به چادر شامىها نبود، آن شب به جهت تنگى چادر حاج، دو روضه خوان داريم و سه درويش، كه مدح مىخوانند، روضه خوان از اتفاق فهميده يا نافهميده، روز ورود اهل بيت را بنا كرد به خواندن 6، و لعن به شامى و كوفى كردن، ميرزا نصراللّٰه مستوفى و سيد تاجر و جمعى از حاج، جمع شده بودند، گفتم حضرات ببينيد اينجا