128خاك كربلا گفت:
اى آب زمزم! تو شريفتر از آب فراتى، چون حسين و يارانش از تو نوشيدند و سيراب شدند، آنگاه، راه كربلا و آن سفر سرخ را پيش گرفتند. اما فرات، در عطش نوشيدن از لبهاى حسين ماند، و ... حسين را در كنار فرات، تشنه شهيد كردند.
آب زمزم گفت:
اى خاك كربلا! تو در آن صحراى عطش و قحطى آب، خونهاى پاك و جوشان آن خدايى مردان را، گرم گرم، احساس كردى و بستر آن پيكرهاى مجروح گشتى.
من از تو، بوى آن عزيزان را استشمام مىكنم.
تو، بوى حسين و عباس و اكبر را مىدهى.
تو اى خاك،بوى خون مىدهى! بوى خون خدا، ثارالله.
* * *
چگونه مىتوان از خاك «لؤلؤ» ساخت و مرواريد آفريد؟
هنر مىخواهد، به عمق عشق و ژرفاى شوق.
اين گوهر سازى و مرواريد آفرينى، از تلاقى «آب» و «خاك» پديد مىآيد.
خاك كربلا، آب زمزم.
آنان كه به زيارت مناى عشق رفتند و از خاك مزار