71آنها مىخواهند صلح كنند كه اين مرد را فرستادهاند».
شيخ مفيد 63/ گويد: وحى بر پيامبر نازل شد كه پيشنهاد صلح را بپذيرد و نگارش و تنظيم آن را بر عهده اميرالمؤمنين بگذارد.
پس از آنكه نخستين دور گفتگوهاى هيئت قريش با رسول خدا شروع شد و مسلمانان شنيدند پيامبر حاضر شده با مشركان صلح كند، بهتزده شدند و اين امر براى بيشتر آنان باوركردنى نبود! مسلمانان شش سال بىوقفه با قريش در حال نبرد بودند و هيچ گاه انتظار صلح با آنان را نداشتند.
واقدى 606/3 گويد: هنگامى كه مقدمات صلح به پايان رسيد و جز نوشتن متن قرارداد چيزى نمانده بود، عمر با ناراحتى تمام از جاى برجست و نزد حضرت آمد و گفت اى رسول خدا! مگر تو پيامبر خدا نيستى؟ فرمود: «چرا». عمر گفت مگر ما مسلمان نيستيم؟ فرمود: «چرا». عمر گفت مگر اينان مشرك نيستند؟ فرمود: «چرا». عمر گفت پس چرا در راه دين خود تن به خوارى مىدهيم؟ رسول خدا(ص) فرمود: «من بنده خدا و پيامبر او هستم و هرگز با امر وى مخالفت نمىكنم، او نيز مرا تنها نخواهد گذاشت». عمر همچنان پاسخ پيامبر را مىداد تا اينكه ابوعبيده جراح بانگ زد: اى پسر خطاب مگر نمىشنوى كه پيامبر چه مىگويد!؟ از شيطان به خدا پناه ببر و انديشه خود را باطل بدان. عمر از شرمسارى شروع كرد به گفتن أعوذ بالله من الشيطان الرجيم! او بعدها مىگفت: هرگز در پيامبرى محمد شك نكردم جز در روز حديبيه، چنان شك و ترديدى برايم حاصل شد كه از آغاز مسلمانى خود تا به آن روز دچارش نگشته بودم و اگر در آن روز پيروانى مىيافتم كه به سبب صلح