75رسول خدا دعوت به توحيد و بدگويى از بتان و سرزنش قريش را ادامه داد و آوازه آن سراسر مكه را فرا گرفت. سران قريش مجددا نزد ابوطالب آمدند و گفتند: اى ابوطالب تو در بين ما داراى شرافت و منزلت هستى، ما از تو خواستيم تا برادرزادهات را باز دارى ولى او را بازنداشتى. به خدا ما ديگر تحمل نمىكنيم، يا او را از اين كار بازدار يا با تو مبارزه خواهيم كرد تا يكى از دو گروه نابود شود. ابوطالب رسول خدا را خواست و سخنان قريش را به او رساند و گفت براى حفظ جان خود و من دست بردار و كارى را كه در طاقت من نيست بر من تحميل مكن.
در اينجا بود كه رسول خدا احساس كرد عمويش در حمايت از وى سست شده است. از اينرو سخن تاريخى خود را بيان كرد و فرمود: «اى عمو به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا من اين كار را رها كنم چنين نخواهم كرد تا آنكه خدا مرا پيروز گرداند يا در اين راه جان دهم».
آنگاه گريست و برخاست برود. ابوطالب او را صدا زد و گفت نزديك من بيا، پيامبر نزديك او رفت. ابوطالب به او گفت: برو هر چه مىخواهى بگو، به خدا تو را در مقابل چيزى تسليم نخواهم كرد. سپس به نقل ابن ابىالحديد 55/14 و ابنكثير 464/1 در اين مورد قصيده تند و غرّاى ذيل را سرود:
وَاللهِ لَنْيَصِلُوا إِِلَيْكَ بِجَمْعِهِمْ