164فرزندى كه در رَحِم دارم، از تو مىخواهم كه ولادتش را بر من آسان كنى.)
از نيايش او لحظهاى نگذشت كه ناگهان از جانب پروردگار، به كعبه فرمان رسيد كه او را در ميان بگيرد و در خود جاى دهد. پس كعبه از لابهلاى ميان سنگها راهى براى عبور او باز كرد و در آغوشش گرفت. آن زن وارد كعبه شد و مهمان خانۀ خدا گرديد.
كسانىكه از نزديك شاهد ماجرا بودند، فرياد زدند: ديوار كعبه شكاف برداشت و فاطمه را در خود فرو برد!
زنى كه ميزبانش كعبه شده بود، عروس عبدالمطّلب بود. او را تمام مردم مكّه مىشناختند. اين بود كه هر كس از هر جا كه خبر را شنيد به سوى كعبه دويد. برخى تلاش كردند تا از شكاف سنگها بگذرند و براى نجات او كارى كنند، امّا ديگر شكافى باقى نمانده بود. سنگها بهجاى خود بازگشته بودند و از كسى كارى ساخته نبود. حتّى قفل در كعبه نيز از كار افتاده و باز نمىشد!
فاطمه تنها مانده بود و در انتظار حادثهاى بزرگ، لحظهشمارى مىكرد.
آنچه در انتظارش بود، سرانجام به وقوع پيوست