59از اين بانوى كوچك- فاطمه- نقل شده است: گمان كردم كه اين كار ممكن است، بنابراين ترسيدم و بر خود لرزيدم و لباس عمهام زينب(عليها السلام) را گرفتم؛ ولى او مىدانست كه آنان حقّ اين كار را ندارند و به مرد شامى گفت: «به خدا قسم دروغ گفتى، نه تو و نه يزيد هيچ كدام چنين حقى نداريد.»
هنگامى كه يزيد سخن زينب(عليها السلام) را شنيد، خشمگين شد و گفت: به خدا قسم! تو دروغ گفتى! من چنين حقّى دارم و چنانچه بخواهم اين كار را انجام مىدهم.
زينب(عليها السلام) فرمود:
«كلاّ والله، ما جَعَلَ الله ذلك لك، إلاّ أن تَخرُجَ مِنْ مِلَّتِنا، و تَدينَ بغيرِ دينِنا»؛
«به خدا قسم كه اينگونه نيست! خداوند چنين حقّى بر تو قرار نداده است، مگر آنكه از دين ما خارج شوى و آيين ديگرى به جز آن اختيار كنى.» 1
يزيد به شدت خشمگين شد و گفت: آيا تو با من اينگونه سخن