214دارو و دكتر كمترين فايده نداشت و دكترها دست از معالجۀ او كشيدند. من يك شب در زمستان در پاى كرسى با حال فكر و خيال دربارۀ اينكه امشب يا فردا پس از آنكه او از دنيا رفت، او را در كجا دفن كنيم؟ به قم ببريم؟ چگونه مراسم او را انجام بدهيم؟ بودم كه يك مرتبه به فكرم رسيد كه امشب توسلى به حضرت زينب كبرى(عليها السلام) پيدا كنم، پس متوجۀ آن بزرگوار شده با حال انكسار عرائضى خدمت بىبى عالم كرده در ضمن عرض كردم بىبى جان اگر بيمار ما شفا پيدا كند من نذر كردم كه هفت تومان به آقاى سيد حسن بدهم سپس خوابيدم نزديك سپيدۀ صبح از اندرون برايم خبر آوردند و گفتند: خانم عرق كرده و حالش رو به بهبودى است من فكر كردم شايد عرق مرگ است و از طرفى احتمال دادم توسل من به بىبى نتيجهاى داده است گفتم: اگر بيمار شفا يافته باشد حتما سيد حسن نيز با خبر شده به خانۀ ما خواهد آمد؛ ساعتى از روز نگذشته بود، ديدم در مىزنند گفتم: در را باز كنيد اگر سيد حسن بود بگوئيد نزد من بيايد، در را باز كردند، ديدم آقاى سيد حسن وارد اطاق شد و نشست و گفت: آقا آن هفت تومان كه براى من نذر كردهايد را بدهيد.
گفتم: چه كسى به شما گفت: كه من هفت تومان براى شما نذر كردهام؟ گفت: ديشب عمهام زينب سلام الله عليها را در خواب ديدم كه به من فرمود: آخوند چنين نذرى كرده و بيمارش شفا يافته برخيز و برو پولت را بگير. 1