177حضرت زينب(عليها السلام) به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارىاش را داشتند، از كجاوه پياده شد و به در مسجد تكيه داده و به سكوت مردم خيره خيره نگاه مىكرد. ناگهان دختر على مرتضى سكوت را در هم شكست، خطاب به تربت مطهر جّد بزرگوارش چنين فرمود:
اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزيزم حسين را برايت آوردهام. 1
به دنبال اين سخن كوتاه چنان ضجه كشيد كه مردم با او همصدا شدند. كمى سكوت كرد، ولى مردم همچنان ضجه مىزدند و بر قاتلان زادۀ رسول خدا (ص) لعن ونفرين مىفرستادند. ولى باز زينب به اطراف نگاهى افكنده با نالۀ سوزان و ملايمى كه از اعماق قلب مىكشيد، همهمهاى ديگر به وجود آورد و آنگاه دوباره چنين آغاز سخن فرمود: اى حسين! اى برادرم! اين قبر جد و مادر و برادر تو است؛ اينها همه قوم و خويشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند!
اى برادر! اى نور چشم من! آيا تو رفتى و مرا به غم و اندوه هميشگى مبتلا ساختى؟ اى كاش من مرده بودم و چنين روز تلخى را به خود نمىديدم!
و آنگاه خطاب به مردم مدينه چنين فرمود: اى شهر رسول خدا(ص)! چه شد آن روز، كه ما دسته جمعى با شادى و خوشحالى خارج مىشديم، ولى امروز در اثر حوادث زمان، مردان و فرزندان خود را از دست دادهايم و با غم و اندوه وارد مىشويم؟