148در صحيح مسلم از حضرت امام محمد بن على باقر(ع) آمده كه فرمودند: من با جماعتى نزد «جابر بن عبدالله انصارى» رفتم، او بسيار پير شده بود و چشمان او نابينا، از هر يك مىپرسيد كه تو چه كسى هستى؟ تا نوبت به من رسيد، پرسيد تو چه كسى هستى؟ گفتم: من محمد بن على بن الحسينام. بسيار خوشحال شد و گفت: خوشآمدى اى برادرزادۀ من و مرا نزد خود طلبيد و چون گره بر سينۀ من بود بازگشود و دست خود را بر سينۀ من گذاشت. گفتم مرا خبر ده از حج پيغمبر، پس حديث حج را تمام از براى من باز گفت، آن حديث بسيار طولانى است. 1
محمد بن مسلم اين جريان را به گونهاى ديگر نقل مىكند كه: در كنار جابر بن عبدالله انصارى نشسته بوديم كه امام سجاد(ع) همراه فرزند خردسال خود وارد مجلس شد. امام سجاد(ع) به فرزندش فرمود: عمويت را ببوس، كودك به سوى جابر آمد و پيشانى او را بوسيد. جابر كه در آن روزگار بينايى خود را از دست داده و پير و فرتوت شده بود، پرسيد: اين كودك كيست؟
امام سجاد(ع) فرمود: او فرزندم محمد است.
جابر او را در آغوش كشيد و گفت: اى محمد، رسول خدا(ص) به تو سلام رسانيد.
حاضران (با تعجب) گفتند: از كجا اين سخن را مىگويى؟
جابر گفت: در خانۀ رسول خدا(ص) بودم، ايشان مشغول سرگرم