85از بندرات از براى همه چيز بسيار به حاج سخت شد تا به حدّى كه فرياد واجوعا از اكثرى بلند گرديد و مِن الاتفاق كشتى هم شب راه را خطا رفت و در ميان دريا حيران بود تا آن كه با هزار ترس و لاحول و كشمكش رسيد به دو فرسخى بندر بحرين كه در آنجا هم بغتتاً از بابت مد و جزر آب كشتى به گل نشست. پس قرب يك صد و پنجاه نفر در آنجا از ترس پياده شدند و به بحرين رفتند و خلاص شدند.
كشتى هم تا دو ساعت از روز دوشنبه تاسوعا بالا آمده مثل الاغ پير در وحل [گِل] فرومانده حركت نمى كرد و مقارن آن حال طبيب دولتى هم از بحرين آمد. حاج را ملاحظه كرد و اجازه حركت داد و رفت. بعد از اندكى از الطاف الهيه كشتى به قوّت قهريه بخاريه به راه افتاد. از آن كه مكث در كشتى از جده تا آنجا برخلاف عادت بيست روز كشيده بود تمام لوازم زندگى هم تمام شده بود. آب گرم شيرين بىمايه هم به پيمانه مىرسيد. [61] گوشت گوسفند به حقهاى يك تومان خريده مىشد. ذغال هر حقه سه قران به حاج بيچاره فروخته مىگرديد. و قس على هذا فعلل و تفعلل. و كذا تبديل و تطهير هم غير ممكن. چرك و شپش سرتاپاى مخلوق را فرو گرفته. حال تصور شود كه بر حاج بيچاره كه با همه اين احوال دسترس به جايى ابداً ندارد چه خواهد گذشت. طورى صعوبت حال و پريشانى حواس و انقلاب احوال به آحاد ناس احاطه كرده بود كه با آن غيرت تشيع و محبّت مكنونى و عصبيت فطريه ايام عاشورا يكسر وظايفش از نظرها محو شد. احدى به ياد عزادارى نيفتاد مگر آن كه چند نفر حاج انزلچى اين بنده را دعوت كرده، محض تيمّن و تبرّك در صفحه بالاى كشتى