115قريب دو هزار نفر اينطور آمدند. بعد ازآن منشيان ونويسندگان بههمين ترتيب آمدند. از آن به بعد، بناى آمدن علما شد. دو نفر از آنها كه آمدند، سلطان از روى نيمكت برخاست و ايستاد. آنها دستشان را بلند نمودند، مثل قنوت چيزى خواندند. سلطان هم با ايشان همان طور چيزى خواندند.
بعد آنها رفتند و علماى متوسط آمدند و سلطان باز نشست و آنها با حمايل انداخته، هى يك يك آمدند، به همان ترتيب اهل نظام و غيره لوازم تمنا بهجا مىآوردند و مىرفتند و مجلس ختم شد.
همينكه سلطان برخاست موزكانچيان يك دفعه سلام زدند و اهلنظاموغيره،كه همه در اطراف مجلس چهار - پنج صفه ايستاده بودند، يك دفعه صدا به «سلطان ساق اولسون» بلند نمودند و سلطان رفتند.
هنوز ماها از بالاخانه پايين نيامده بوديم، وزير تشريفات نايب خودش را [7] فرستاد از جانب سلطان نسبت به بنده و جناب مجدالدوله اظهار تفقّد فرموده بودند. ماها هم بهطوريكه مقتضى بود جوابى متشكّرانه داديم. در مراجعت باز سفير ما را به سفارتخانه دولتى برده، چاى و ناهار در آنجا صرف شده، جناب مجدالدوله براى خريدن ... به مغازهها رفتند و بنده براى اداى نماز و دعاگويى به پادشاه، به درگاه حضرت رب العزّه ارزقنى، عجز و نياز [كذا] مراجعت منزل نمودم و مشغول آن شدم.
[4 شوال]
چهار روز از ماه شوال گذشته، جناب سفير براى ديدن شاگردان