66محور سنگ آسيا است (كه بدون آن آسياب نمىچرخد و بىفايده است) . او مىدانست سيلها[ى علم و فضيلت] از دامن كوهسار وجود من، جارى است و مرغان [ بلندپرواز انديشهها] هرگز به انديشه بلند من، راه نتوانند يافت. پس من رداى خلافت را رها ساختم و از آن، دامن درپيچيدم (كناره گرفتم) . در حالى كه در اين انديشه بودم كه با دست خالى [و بدون ياور] بپاخيزم [و حق خود و اسلام و مسلمانان را بگيرم] و يا در اين محيط سرشار از خفقان و ظلمتى كه پديد آوردهاند، صبر كنم؟
محيطى كه پيران را فرسوده و جوانان را پير مىكند و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى، به رنج وامىدارد.
[عاقبت] ديدم كه بردبارى و صبر، به عقل و خرد نزديكتر است. بنابراين، صبر كردم، در حالى كه همچون كسى هستم كه چشمم پر از خاشاك و استخوان راه گلويش را گرفته است. با چشم خود مىديدم، ميراثم را به غارت مىبرند...». 1
اگر اينها درگيرى نبود، پس چه بود؟ و اگر آنها علاقهمند به اهلبيت پيامبر(ص) بودند، پس چرا منزلشان را به آتش كشيدند...؟!