115
آهو ايندستهمچو برقدويد
رفت تا نزد بچهها رسيد
ديد گرگى ستاده 1 بر در غار
همچنان در كمين شكار
خواست تا بازگردد اين آهو
به زبان فصيح گفت تو بيُو 2
تو مكن خوف اى دل خسته
من ملك هستم اى زبان بسته
صورتمراكردست خداى، ژيان
كه كِشم پاسبانى طفلان
آهو اين گرگ را همچو احسان ديد
رفت تا نزد بچهها برسيد
بچهها روى مادرشان ديدند
همه از ذوق و شوق ناليدند
گفتند مهربان مادر كجا بودى؟
بر دل ما تو داغ بنهادى
گفتنور ديدگانتَرَم
هفت روز است زار وخونين جگرم
ديدم از دور نورى پيدا شد
گر امام رضا هويدا شد
گرگ گفتا كه من به خاك
درش
مىنمايم كه جان فداى سرش
گرگ از پيش و بچهها به ميان
بشدند سوى صياد روان
عاقبت كافر از صدق دل مسلمان شد
خاك پاى شه خراسان شد
3
در تنكابن نيز كه از شهرهاى شمالى كشور است: «چاووش خوان براى زائرانى كه قصد زيارت مشهد