34سعيده داخل اتاق نشسته بود و قرآن مىخواند كه رزا وارد شد. سلامى داد و به طرف تختش رفت. روسرى را از سرش برداشت و روى تخت انداخت. خودش هم روى تخت نشست. عكس ارنست را از روى ميز كنار تخت برداشت. لبخند عكس به طور كامل محو شده بود. عكس را به سينهاش چسباند و چشمانش را بست.
سعيده نيمنگاهى به او انداخت. قرآن را بست، بوسيد و روى ميزِ كنار تختش گذاشت.
- خيلى دوستش داشتى؟
با صداى سعيده رزا چشمانش را باز كرد، عكس را دوباره مقابل چشمانش گرفت و آرام گفت:
- خيلى.
- واقعاً متأسفم.
- ممنونم.
- تو فكر مىكنى اين كار، كار مسلمونهاست؟