29نزديك غروب آفتاب، آن دو به هتل رسيدند و وسايلشان را در كمدها جابهجا كردند. رزا خود را روى تخت رها كرد. سعيده گفت:
- رزا ! شما بايد تو هتل بمونيد تا من برم و مراسم رو انجام بدم و برگردم.
رزا روى تخت جابهجا شد، كمى فكر كرد و بلند شد لباسهايش را عوض كرد. يك مانتو مثل مانتوى سعيده پوشيد، روسرى را كه او برايش خريده بود سر كرد و گفت: من هم همرات مىآم. مىخوام انجام دادن مراسم رو از نزديك ببينم.