28اتومبيل در مقابل مسجد جُحفه توقف كرد. رزا از خواب بيدار شد. سعيده لبخندى زد و گفت: زياد طول نمىكشه، فقط اگه نيمساعتى منتظر بمونين برمىگردم.
رزا سرى تكان داد و دوباره چشمانش را بست. نيمساعت بعد، سعيده با لباسى بلند و سفيد و يك روسرى سفيد از مسجد بيرون آمد. رزا كه چند دقيقۀ قبل بيدار شده بود، از اتومبيل پياده شد. گرماى هوا به قدرى شديد بود كه او طاقت نياورد تا سعيده برسد و به سرعت داخل اتومبيل برگشت. سعيده درِ ماشين را باز كرد و نشست، خطاب به راننده گفت: من آمادهام، مىتونيد به راهتون ادامه بديد. رزا كه محو تماشاى سعيده بود، گفت: چه قدر اين لباسها بهت مىآد، خودت رو تو آينه ديدى؟ سعيده تبسّمى كرد و گفت: نگاه كردن به آينه، براى مُحرم حرامه. رزا دوباره قلم و دفترش را برداشت و آنچه را كه سعيده گفته بود يادداشت كرد.