80«در كوفه بودم كه ديدم مسلم بنعقيل عليه السلام و هانى بنعروه را كشتهاند و آنها را با پايشان در كوچه و بازار مىكشند».
مرد كوفى خداحافظى كرد و رفت و آن دو رفتند تا در منزلگاه «ثعلبيه» به امام رسيدند.
خدمت امام رسيدند و سلام كردند. امام سلامشان را پاسخ گفت. گفتند: «خداوند شما را رحمت كند! خبرى داريم. آن را آشكارا بگوييم يا پنهانى؟» امام نگاهى به ياران خود كرد و فرمود: «در بين ما رازى نيست [و همگى محرم راز هم هستيم]». آنان گفتند: «آن سوار را كه ديديم، از قبيله ما و مردى راستگو بود. او به ما خبر داد مسلم بنعقيل عليه السلام را كشتهاند و بدنش را در كوچه و بازار بر زمين كشيدهاند». امام سرش را پايين انداخت و فرمود:
«انّا للّٰهو انّا اليه راجعون» و چند بار كلمۀ استرجاع را بر زبان جارى ساخت.
آن دو گفتند: «شما را به خدا سوگند مىدهيم كه جان خود و خاندان خود را به خطر نياندازيد و از همينجا بازگرديد كه در كوفه هيچ يار و ياورى نداريد. ما [حتى] مىترسيم آنان بر ضد شما باشند». 1امام با شنيدن خبر شهادت پسر عموى با وفاى خود، مسلم بنعقيل عليه السلام ، ابتدا برادران مسلم عليه السلام را فراخواند و به آنان فرمود كه خاندان عقيل با شهادت مسلم عليه السلام دِين