78مسلم عليه السلام ، پيوسته ذكر خدا مىگفت و استغفار مىكرد و مىگفت:
بار پرورگارا! خود ميان ما و مردمى كه فريبمان دادند و به ما نيرنگ زدند و دست از يارى ما كشيدند داورى كن.
بكير او را گردن زد و ابتدا سر و سپس بدنش را به پايين دارالاماره در ميان تجمع مردم انداخت 1 و كبوتر جانش از قفس خسته تن تا بر دوست به پرواز در آمد.
بكير در حالى كه خون از شمشيرش مىچكيد، نزد عبيداللّٰه آمد. امير از او پرسيد: «مسلم عليه السلام در واپسين لحظه چيزى نگفت؟» بكير پاسخ داد:
هنگامى كه او را بالا مىبردم، ذكر خدا مىگفت.
وقتى خواستم گردنش را بزنم، به او گفتم: نزديكتر بيا! سپاس خدا را كه مرا به گرفتن انتقام خود از تو موفق نمود. سپس شمشيرم را بالا بردم و ضربه محكمى به او زدم. شمشير من به كتفش خورد، ولى چندان كارى نشد. او بر زمين افتاد. دوباره او را بلند كردم تا ضربه ديگرى به او بزنم كه به من گفت: اى بيچاره! من به تو يك ضربه زده بودم كه تو آن را به من وارد ساختى و براى قصاص انتقام خود را ستاندى [آيا چيز ديگرى هم هست كه مىخواهى به خاطر آن