49خدا قسم كه قصد جانت را داشتند». 1عبيداللّٰه با شنيدن اين سخن، چندان خشمگين شد كه گفت: «به خدا سوگند بر جنازه احدى از مردم عراق نماز نخواهم گذاشت». 2
شريك از اينكه نقشهاش پياده نشده بود، بسيار نارحت گرديد. وقتى مسلم عليه السلام از پستوى خانه بيرون آمد، شريك با ناراحتى از او پرسيد: «چرا او را نكشتى؟» اينجا بود كه مسلم عليه السلام ، ايمان و پاىبندى خود را به سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله نشان داد و گفت:
به دو دليل؛ نخست اينكه من ميهمان هانى بودم و اين كار خوشايند او نبود. دوم آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل فرموده: «اِنَّ الْإِيمانَ قَيَّدَ الْفَتْكَ فَلا يَفْتِكُ مُؤْمِنٌ»؛ «ايمان مانع حمله غافلگيركننده است و مؤمن، ديگرى را با غافلگيرى نمىكشد».
شريك، آه حسرتى از خيال بر باد رفته كشيد و گفت:
«اما به خدا قسم، اگر او را مىكشتى، يك كافر، فاسق، سركش و پردهدر را كشته بودى». 3شريك بناعور، سه روز بعد از دنيا رفت و عبيداللّٰه بر جنازه او نماز خواند و او را به خاك سپردند. 4