70خوب نيست. اگه اومد بگو به مدرسۀ جوزيه بياد يادت مىمونه؟
- حتماً
حكيم آمد. ظرف غذا را روى ميز چوبى عطارى گذاشت. ادواردو پيغام جوان را به او رساند.
- اينم ناهار و شامت، دست پخت غاده است، گفتى مدرسۀ جوزيه؟
- بله.
- تو هم با من بيا. از همين امروز بايد آموزش ببينى.
آنها به بازار قمح رفتند، وارد مدرسۀ جوزيه شدند. محمّد در حياط مدرسه بود، با ديدن آنها به طرفشان دويد.
- عجله كنيد! تو رو خدا زود باشيد!
پيرمرد در بستر دراز كشيده بود، تشتى مسين كنارش بود، رنگ و روى مرد پريده بود.
حكيم نبضش را گرفت و گفت:
- شيخ! صدامو مىشنوى؟
پيرمرد ناله كرد، جوان گفت:
- نمىتونه صحبت كنه، فقط ناله مىكنه.
حكيم دهان پيرمرد را باز كرد و زبانش را ديد.
- مىتونه راه بره؟