69
شروع آموزش
صبح شده بود، مغازه را باز كرد، كاسبهاى بازار كار روزانۀ خود را شروع كرده بودند، كمىبعد جوانى وارد عطارى شد و گفت:
- حكيم كجاست؟
- هنوز نيومده.
- شاگردش هستى؟
- بله
- تازه مشغول كار شدهاى؟
ادواردو سرش را به نشانۀ تأييد تكان داد. جوان برگشت و بيرون را نگاه كرد. بعد گفت:
- نمىدونى كى مىآد؟
- معلوم نيست.
- من محمّد پسر ابوبكر قيّم مدرسۀ جوزيه هستم. مىدونى مدرسۀ جوزيه كجاست؟
- نه.
- در بازار قمح. حكيم پدرمو مىشناسه. حالش