64كاروان پشت باغهاى اطراف دمشق از نظر ناپديد شد. ادواردو برگشت و از دروازۀ جنوبى وارد شهر شد، بىهدف در كوچهها قدم مىزد. موقع نماز ظهر به سمت عطارى حكيم رفت، حكيم از عطارى بيرون آمد، در را قفل كرد. ادواردو را كه ديد گفت:
- تنها هستى پسرم؟ دوستت محمّد كجاست؟
-در راه حجاز.
- تو چرا نرفتى؟
- ...
- چيه؟ از چيزى ناراحتى؟ به من بگو!
اشك در چشمان ادواردو حلقه زد.
- مىخوام دمشق بمونم، كار كنم تا پولى پسانداز كنم و به كشورم برگردم، اما نمىدونم از چه كسى كمك بخوام.
- اينكه ناراحتى نداره، من دارم مىرم مسجد، بعد از نماز يه فكرى برات مىكنم.
مسجد اموى مثل هميشه شلوغ بود. حكيم بيرون شبستان مسجد وضو گرفت.
وضو گرفتنش با دفعۀ قبل در كنار چشمۀ كوه قاسيون فرق داشت، آب را از لاى انگشتان دست به سمت آرنج ريخت، نماز شروع شد. ادواردو گوشهاى