63
شاگردى ِحكيم
كاروان از دروازه دمشق خارج شد. ادواردو به ياد حكيم افتاد، نمىخواست به سفر ادامه دهد، بايد بر مىگشت. اگر مدّتى پيش حكيم شاگردى مىكرد مىتوانست پولى پس انداز كند. آن وقت با خيال راحت به سيسيل برمىگشت. ادواردو محمّد را صدا كرد:
- من از سفر منصرف شدم.
-منصرف شدى؟ تو كه مشتاق اين سفر بودى.
- مىخوام برگردم.
- كجا؟
- مدّتى در دمشق مىمونم، بعد برمىگردم سيسيل. از حكيم مىخوام كمكم كنه.
ادواردو از شتر پياده شد، محمّد او را درآغوش گرفت و گفت:
- هر طور صلاح مىدونى. انشاءالله دوباره همديگرو ببينيم، خداحافظ.