61
تهيه وسايل سفر
صبح روز بعد مردم دمشق براى خواندن نماز عيد فطر راهى مصلاى بزرگ شهر شدند. ادواردو هم براى تماشا رفت، همه آمده بودند، زن و مرد، پير و جوان، ثروتمند و فقير، سياه و سفيد، ارباب و برده. نماز كه تمام شد جمعيت پراكنده شدند. ادواردو و محمّد راهى خانۀ نورالدين شدند، اما از چيزى كه ديدند متعجب شدند. نورالدين وسايل سفر آنها را مهيا كرده بود، براى آنها شتر كرايه كرده بود، مقدارى هم پول به محمّد داد و گفت:
- مسلمون چرا به من نگفتى خرجى راهت تموم شده! همه چيزو براى سفر شما آماده كردم.
محمّد با شگفتى گفت:
- از كجا فهميديد؟
نور الدين لبخندى زد و گفت:
- سروشى از جانب غيب مرا باخبر كرد!
محمّد ادواردو را نگاه كرد، ادواردو سرش را پايين انداخت، نورالدين گفت: