44- جناب شيخ من خودم مىرم.
- جوون تو تازه واردى، با شهر دمشق آشنا نيستى، چطور مىخواى طبيب بيارى؟
- يه نفرو مىشناسم.
- بسيار خوب، برو.
ادواردو محمّد را نگاه كرد.
- نشونى حكيم رو بده.
- مقابل مسجد اموى عطارى داره.
ادواردو به بازار رفت، مغازههاى مقابل مسجد باز بودند. هرچه گشت، عطارى را پيدا نكرد. به سراغ يكى از مغازهدارها رفت.
- عطارى حكيم كجاست؟
مغازهدار سر تا پاى ادواردو را نگاه كرد و گفت:
- خودتو خسته نكن، حكيم نيومده، مغازه ش آن جاست، اما بسته است.
- چه طور مىتونم پيداش كنم؟
- خونۀ حكيم محلۀ صالحيه است. نزديك مدرسۀ ابن عمر.
- كدوم طرف برم؟
- از اين طرف، محلۀ صالحيه در دامنۀ كوه قاسيونه.