38رفت. ادواردوكارهاى او را زير نظر گرفت.
از ابتداى آشنايى با او در بندر لاذقيه متوجه شد در به جاى آوردن نمازهاى پنجگانه در اوقات مخصوص دقت عجيبى دارد. محمّد وضو گرفت، آنها وارد مسجد شدند، مردى بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. جمعيت زيادى دور منبر بودند، به ستونى تكيه دادند و نشستند. محمّد به واعظ اشاره كرد و گفت:
- اين مرد ابن تيميه است، يكى از فقهاى معروف دمشق، حنبليه.
- حنبلى؟
- بله، يكى از مذاهب چهارگانۀ اسلام، من خودم مالكى هستم، دو مذهب ديگه حنفى و شافعيه.
ابن تيميه مشغول سخنرانى بود. همه در سكوت به صحبتهايش گوش مىدادند. او دست راستش را بالا برد و خطاب به جمعيت گفت:
- همچنان كه من از پلۀ اين منبر فرود مىآيم، خداوند به آسمان دنيا فرود آمد!
او بعد از گفتن اين حرف برخاست و يك پله از منبر پايين آمد. در همين موقع پيرمردى كه نزديك ادواردو نشسته بود، با اعتراض گفت:
- اين سخنان چيست كه مىگويى؟