308من فرستاده بودند.
جمعه بيست و نهم نيز در منزل بسر رفت. جماعتى از اعيان و شاراف و تجار و صاحبمنصبان به مرور به ديدن آمدند. امروز تلگرافى از جانب سنىالجوانب همايونى - روحنا فداه - رسيد كه معطلى شما و مأمور عثمانى در تبريز به هيچ وجه لازم نيست، هر چه لازم داريد، از مال و غيره، از اميرنظام بگيريد و فوراً عازم طهران شويد؛ البته بلادرنگ روانه شويد، بلكه به چاپارى بياييد، البته، البته تلگرافى هم به جانب اميرنظام فرموده بودند. جواب عرض كردم كه دوشنبه روانه خواهم شد.
شنبه سلخ قونسولهاى دول خارجه به ديدن آمدند و با هر يك صحبت داشته رفتند.
عصر را به شهر رفته رد عمارت حضرت اقدس اشرف والا وليعهد ابَد مهْد - روحى فداه - احوالى از سركار عليّه سرورالسلطنه پرسيدم.
يكشنبه غرّه جمادىالاخره سوار شده به سر قلّۀ كوه تبريز رفتم. نواب انوشيروان ميرزا كه از جانب جناب اميرنظام حفظ نظم شهر را مىكند، همراه بود و الحق نهايت مواظبت را در امور شهر داشت.
دوشنبه دوم به زيارت قبر سيد حمزه رفت. چون امروز مىبايد حركت نماييم و وقت تنگ بود، لهذا از احدى در تبريز بازديد ننمودم. دو ساعت به غروب مانده با درشكه و مالهاى جناب اميرنظام از شهر بيرون آمديم و دو ساعت از شب رفته به باسمج رسيديم.
جناب سليمانپاشا همراه بودند و مهمان خودم هستند. منزل ايشان را على حده معين كردم و از شهر تبريز تا باسمج دو فرسخ سنگين است و اين ده قريۀ اربابى معتبر است.
سهشنبه سيم از باسمج حركت نموديم و سه ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم.
اسم اين منزل حاجىآقا است. حاكم آن ابراهيم ميرزاى افغانى است. پسرش تا نيم فرسنگى به استقبال آمده بود. در منزل او وارد شديم. حاجىآقا قريۀ معتبرى است.
آبادى معتبر و چاپارخانه دارد. يك فرسنگ به منزل حاجىآقا مانده به چمن حاجىآقا رسديم، بسيار خرم بود و در يسار آن درياچۀ آبى بود كه اتراك آن را قورىگُل گويند.
خواستيم چاى را در آنجا صرف نماييم، هوا سرد شد، لهذا به قهوه قناعت كرديم و از آنجا سوار شده، سه ساعت به غروب مانده وارد حاجى آقا شديم. مقربالخاقان حسنخان و ساير