119مىآمدند. چون كثرت ازدحام، عرض و طول كوچه را فرا گرفته بود، لهذا عبور از آنجا براى ما مشكل بود، لابداً بر بالاى سكوى جلوى عمارت شريف عبدالله صندلى گذارده نشستيم. جناب شريف كه با محمل مصرى مىآمدند، از دور مرا ديده، تعارف كرده گذشت؛ ما هم خواستيم كه از سكو پايين آمده به منزل برويم. كسان مرحوم شريف عبدالله، تكليف قهوه و غليان كردند؛ چون شريف مرحوم مزبور به قتل رسيده و كسانش دلشكسته بودند، تكليف آنها را پذيرفته به ميان اطاق رفتيم كه دلجويى از آنها شده باشد.
مرا در اطاق ديوانخانۀ شريف مرحوم جا دادند و از قرارى كه مىگفتند، از بعد قتل شريف تا امروز، در اين اطاق باز نشده بوده است. تمام اسباب مبل اطاق در نهايت تزئين موجود بود. قهوه و شربت در ظروف مرصع با دستمالهاى مفتول دوز كه شدههاى مرواريد به آنها آويخته بود آوردند. برادرزادههاى مرحوم شيف نيز خبر شده فوراً حاضر شدند. هر دو يآنها جوان مودب بودند و به عربى و تركى حرف مىزدند و از ورود ما اظهار امتنان نمودند كه بعد از شريف مرحوم، درب خانۀ او باز نشده بود و ورود شما را به فال نيك گرفتيم. يكى از آنها پسر شيخ عثمانى بود و بيست ساله به نظر مىآمد و ديگرى پسر شريف عبدالاله بود كه از ديگرى بزرگتر بود. بعد از انقضاى مجلس، برخاستم، هردوى آنها بازوى مرا گرفته تا درب عمارت آوردند. اسب عربى با يراقهاى طلا حاضر كرده بودند. سوار شده به منزل آمدم و عصرى به ديدن صبيۀ نواب مستطاب معتمدالدوله - دام اقباله - رفته، مراجعت به منزل نمودم و شب را به مسجدالحرام مشرف شده، طواف مستحب بجا آوردم.
پنجشنبه هفتم جناب حاجى ميرزا حبيبالله مجتهد به بازديد آمدند. عبدالرحمن، امير حاج جبل نيز به ديدن آمد. اظهار مهربانى نمودم. از او هم در باب رؤيت هلال سئوال كرديم، جواب داد، هر قدر در بين راه استهلال كرديم در روز چهارشنبه گذشته، هلال ديده نشد؛ چون امروز به حسابسنىها روز هشتم ماه و روز ترويه است و بايد امروز به جانب منى و عرفات حركت نمايند، و به حساب اهل تشيع روز هفتم است، نه روز ترويه و بايست فردا از شهر مكه حركت نمايند، لهذا به حاجى محمد مخرج قدغن كردم به حملهداران ايرانى بسپارد، امروز حركت نكرده فردا را مستعد حركت باشند. خروج روز ترويه را بعضى از علما مستحب دانستند و بعضى واجب. در هر حال، چون به حساب ما،