270رسول خدا، عمامهاى را - كه با آن به مكه وارد شده بود - به او داد.
در مشكات چنين آمده است: پسر عموى او (وَهْب بن عمير) پيراهن رسول خدا را به عنوان امان براى صفوان فرستاد. عمير از مكه خارج شد و او را در جده - در حالىكه قصد آن داشت سوار كشتى شود - يافت و گفت: اى صفوان، پدر و مادرم به فدايت، خدا را در قلب خود بياد آر، اين امانى است كه از سوى رسول خدا براى تو آوردهام.
صفوان گفت: واى بر تو مرا رها كن و ديگر با او حرف نزد، او گفت: اى صفوان، پدر و مادرم به فدايت، والاترين مردم و بهترين آنان و راستگوترينشان، پسرعمّ تو است.
عزت او عزت تو است و شرف او شرف تو است و بزرگى او بزرگى تو است.
صفوان گفت: من بر خود مىترسم.
پاسخ داد: او حليمتر وكريمتر از آن است.
پس صفوان با او مراجعت كرده و به خدمت رسول خدا رسيد و گفت: اين مرد ادعا مىكند كه تو مرا امان دادهاى.
حضرت فرمود: راست مىگويد.
صفوان گفت: مرا دو ماه به حال خود گذار تا تصميم بگيرم.
حضرت فرمود: چهار ماه به تو فرصت مىدهم.
در معالم التنزيل آمده است: هنگامىكه رسول خدا به سوى حنين و هَوازن حركت كردند، صفوان در حال كفر با او همراه بود.
حضرت از او يكصد لباس جنگ به عاريه گرفت. صفوان گفت: اى محمد، آنها را غصب كردى؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به صورت عاريه گرفته و ضمانت مىكنم و به زودى آنها را باز پس خواهى گرفت.
هنگامىكه رسول خدا از طائف به جِعرانه مىآمد، با صفوان بر منطقهاى گذر كرد كه در آن مملوّ از شتر و گوسفند و چهار پايان بود. صفوان همچنان چشم بر آنها دوخته و نمىتوانست ديده از آنها بر دارد. حضرت كه او را زير نظر داشت، فرمود: اى ابا وهب اين چهارپايان نظر تو را گرفته است؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: تمامى آنها را به تو