269بست و با نيزهاى او را زد كه در نتيجۀ آن، زينب در حالىكه فرزندى در شكم داشت، از روى شتر به زمين افتاد و موجب بيمارى و در نهايت درگذشت وى شد. رسول خدا از اين كار بسيار غضبناك شد و خون هبار را هَدَر دانست، تا آنجا كه يكبار حضرت سريهاى به نزديكىهاى مكه فرستاد و به افراد آن دستور داد: هر گاه هبار را يافتيد و بر او چيره شديد، وى را آتش بزنيد. سپس حضرت فرمود: خداوند فقط افراد گناهكار را با آتش عِقاب مىكند. پس اگر بر او دست يافتيد بعد از آنكه دست و پايش را قطع كرديد، او را بكشيد.
در روز فتح مكه، هبار در مكانى مخفى شد تا كسى از او اطلاعى به دست نياورد.
هنگامىكه رسول خدا به مدينه بازگشتند، هبّار به آن جا آمد و با صداى بلند گفت: اى محمد، من آمدهام و اقرار به اسلام مىكنم، در حالىكه قبل از آن در گمراهى و راه ناصواب بودم. هم اكنون خداوند مرا به اسلام هدايت كرد و شهادت مىدهم كه:
«لا اله الا اللّٰه» و «اَنَّ محمداً عبدُهُ و رسوله».
هبّار در حالى كه خجالت زده بود، از حضور پيامبر عذر خواست و طلب عفو نمود.
رسول گرامى، اسلامِ او را پذيرفته و به او گفتند: اى هبار، تو را عفو نمودم و اسلام از قتل تو چشم پوشى مىكند.
7) صفوان بن اميّه
صفوان وقتى مطّلع شد كه رسول خدا (روز فتح مكه) خون او را مباح كرده، به همراه غلام خود (يسار) به سوى جده گريخت و قصد آن داشت كه از آنجا به يمن فرار كند.
عُمير بن وَهْب جُمحى به پيامبر گفت: اى رسول خدا، «صفوان بن اميه» بزرگ قبيلۀ من است. او از ترس شما از مكه فرار كرده و قصد آن دارد كه خود را در دريا رها كند، به او امان بدهيد.
رسول خدا فرمود: او در امان است. عمير گفت: اى رسول خدا، چيزى به من بدهيد كه او بدان مطمئن شود.