144
اين ناخوش و خوار و همچو خون است
وآن خوش و عزيز همچو زمزم 1
ناصر خسرو
اى شسته سر و روى به آب زمزم
حج كرده چو مردان و گشته بىغم
ناصر خسرو
به عالم در فراوان سنگ و چاه است
ولى چون صخره و چون زمزمى كو 2
سنايى
خاك درش نظيف چون كعبه
آب قدرش لطيف چون زمزم 3
سنايى
كعبه اى بود در سخا و كفش
ناسخ صد هزار زمزم بود 4
سنايى
زمزم لطف آب خامۀ اوست
كعبۀ اهل فضل نامۀ اوست 5
سنايى
با چاه آن زنخدان بر آن لبان زمزم
گويى كه عاشقان را با كعبه گشت يكسان 6
رشيدالدين وطواط
ايوان تو چو جنت و دستت چو كوثر است
درگاه تو چو كعبهو طبعت چو زمزم است 7
عبدالواسع جبلى
نه هست هيچ بنا را متانت كعبه
نه هست هيچ چهى را مثابت زمزم 8
اديب صابر ترمذى