179معبودا! كو چشمى كه آثار تو را تماشا كند؟ كجاست عقلى كه نطق موجوداتت را درك نمايد؟ كو دلى كه شيداى جمال تو باشد؟ كجاست شوق با تو بودن كه آدمى را از غوغاى زندگى شهرى رهايى بخشد؟ كو دردمندى كه در اين كوير پهناور فرياد كشد؟ كو عاشق دلسوختهاى كه بيانگر تو باشد؟ كو اشك دل سوختهاى كه چشم سبزهزاران را به تماشا بنشاند؟ كو دست تمنايى كه پرندگان را به آسمان نياز آورد؟ كو جوياى صادقى كه ترنم حضورت را احساس كند؟ كو عاشق ديدارى كه در هزاران جلوه تو را تماشا كند؟
الهى! چه شيرين است لذّت با تو بودن، لذّتى كه با نالهام عجين شود و با اشك ديدهام روان گردد. اضطرابم را به اشتياق و پريشانىام را به شادمانى مبدّل كند. شهد يقين را به جانم بچشاند و در كوى انس تو جايم دهد هر چه غير تو را از دلم دور سازد و دعاى
«عاش قلبى بذكرك» امام سجاد(ع) را در حقم اجابت فرمايد.
كردگارا! آنگاه كه شوق خلوت با تو بودن مرا به تنهايى صحرا و دامنه كوهها مىكشاند و لذّت ياد تو را به جان تشنهام مىچشاند، زيبايى زندگى را احساس مىكنم. تو گويى افقهاى تازهاى به رويم گشوده مىشود. هيجان عجيبى به من دست مىدهد. شوق وصفناپذيرى همه وجودم را فرا مىگيرد. دوست دارم هرگز از آن حال و هوا خارج نشوم و آنگاه كه نسيم حضورت جان خستهام را مىنوازد و آغوش مهر و بندهنوازىات را مىگشايد، كاملاً از خود به در شوم و پروازكنان دل را پرندهاى در امواج حضور بينم و آرزو كنم كه هرگز از اين معراج