178 چنگم مىگريزد تا هرزگىهايش را تكرار كند.
الهى! شرمسارم از اين عبادتهاى تاجرانه. طمع بهشت و ترس از عذاب دوزخ خلوصم را گرفته است. نه حقّ معرفت تو را مىشناسم و نه حق عبادت تو را به جا مىآورم. اكنون با رويى سياه و دلى پريشان به سوى تو آمدهام تا اعتراف كنم كه نه داراى نيّت خالصم و نه در اطاعت تو صادق. تنبلى نفسم موجب شد كه از خيل شتابندگان به سويت جا بمانم و اوقات خوش روزگارم را به پاى آرزوهاى بيهوده قربانى كنم. اكنون آثار پيرى در سر و رويم هويدا گشته و فرصتها چون باد در گذرند. ديگر كه از نفس افتادهام و توان جبران گذشتهها را ندارم، خود را در جايگاه زيانكاران مىبينم. اگر بدين حال و روز بميرم مستحق دوزخم. مگر اى خداى مهربان! تو به فريادم برسى، به پيرىام رحم نمايى و شوق رفته را بازگردانى. درد بندگى عطايم نمايى، و حجابهاى غفلت را بزدايى. در آتش ندامتم بسوزانى و به درد فراقت مبتلا كنى. بر شور شبزندهدارى و تمناى سحرم بيافزايى، تا مگر بر جبران گذشتهها توفيق يابم و اندكى از خرابىهاى پيشين را آباد كنم. و سرانجام شرمسار تو از دنيا نروم چرا كه فرداى قيامت تحمل شرمسارى تو را ندارم. دوزخ برايم به از آن باشد كه در آتش خجالت تو بسوزم.
خدايا! تنها در دل صحرا نشستهام، آثار بديع و زيباى صنع تو چشمم را خيره مىكند. از زمزمه تسبيح موجودات مبهوت شدهام. قلم هنر آفرينت، در خلق آفرينش دمادم بر حيرتم مىافزايد و شگفتىها بر شگفتىها افزوده مىشود.