37امشب مىخواهم با اشك عقده دل واكنم.
امشب مىخواهم با درد و سوز خود گمشدهام را پيدا كنم.
امشب مىخواهم با نالۀ از دل، حسرت عمر از دست رفتهام را ياد كنم.
امشب مىخواهم با ترنم اشكم اين سرود را بسرايم كه دريغ از گذشته, فرياد از آيندهام.
چگونه ننالم در حالى كه چيزى به پايان خط عمر دنياييم باقى نمانده.
اگر امروز با اشك و عذر و توبه, جبران گذشته نكنم، آينده تاريك و سياهم را چه كنم؟
اگر امروز به تدارك ديروزم نپردازم، وزر و وبال فردايم را چه كنم؟
خدايا امشب را شب قدر عمرم قرار ده.
آمدهام خود را از غفلت برهانم.
آمدهام به فردايم واقع بينانه بنگرم.
فردا چه دارم؟
چه در پيش است؟
تداركش چگونه است؟
فردا جان كندن را، تاريكى قبر را, تنگى لحد را, سؤال نكير و منكر را, خروج از قبر را, حضور در محضر عدلت را در پيش دارم.
قبر با تاريكى گناهم تاريك مىشود.
قبض روح با دلبستگى به دنياى فانى سخت مىشود.
سؤال نكير و منكر با تمرد از اوامرت بىپاسخ مىماند.