120تو را اينگونه شناختهام كه عزيزى، كريمى، پردهپوشى، بخشندهاى.
تويى كه با حلمت مجازاتم را به تأخير مىاندازى. 1
و اين منم كه مهلتم دادى به خود نيامدم. 2
پردهپوشى بر گناهم كردى حيا نكردم. 3
مرا از چشمت انداختى اعتنا نكردم. 4
توسعه حلم و صبرت با من به آنجا رسيد كه احساس كردم گويا از من غفلت كردهاى. 5
آنقدر گناهم را بىمجازات گذاشتى كه فكر كردم تو از من حيا مىكنى و شرم دارى. 6
ولى خداى عزيز به ذات اقدست قسم،
آنروز هم كه گناه كردم، قصد نافرمانى تو نبود من به ربوبيت تو معترفم. 7
آنروز كه حريمشكنى كردم، قصدم انكار جايگاه عزت تو نبود. 8
آنروز كه معصيت تو كردم، قصدم سبك شمردن تو؛ رب العالمين نبود. 9
آنروز كه غافلانه از تو فاصله گرفتم، قصد ناچيز انگاشتن عذاب و سخطت نبود.
شيطان بنده بودنم را به فراموشيم برد.
خداى عزيز خطايى بر من غالب شد. 10
نفسم فريب شيطان خورد. 11
بدبختى به من روى آورد. 12