91رفتن آنها و صداى سگهايشان به وضوح شنيده مىشد. يوسف دانست كه قافلهاى به نزديكى چاه رسيده و در همانجا منزل كرده است. يوسف دانسته بود كه رهايى او نزديك است. كاروانيان براى رفع تشنگى، دلوهاى خود را در چاه انداختند و هنگامى كه دلوها را بيرون كشيدند، ديدند كه يوسف به دلو آويزان است. آنها با ديدن او فرياد زدند: «مژده، مژده، پسرى در چاه بود».
همه دور او جمع شدند و از آنچه مىديدند، تعجب كردند. آنها تصميم گرفتند كه او را با خود ببرند و در مصر بفروشند. بدين ترتيب، او را در ميان كالاهايشان پنهان كردند، تا كسى ادعاى مالكيت نكند. لطف و آگاهى خداوند با يوسف همراه بود:
وَ جٰاءَتْ سَيّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلىٰ دَلْوَهُ قٰالَ يٰا بُشْرىٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ (يوسف: 19)
هنگامى كه كاروانيان دريافتند برادران يوسف در حق او چه كردهاند، به او محبت نمودند. يوسف نيز، در طول مسير با همه آنها الفت گرفت. هنگامى كه به مصر رسيدند، او را در بازار بردهفروشان براى فروش عرضه كردند. كاروانيان او را به بهاى اندكى فروختند تا كسى شك نكند كه او را چگونه و از كجا به دست آوردهاند. به يقين، يوسف به اندازه تمام طلاهاى زمين ارزش داشت، زيرا او داراى روحى بزرگ و متعالى بود: