165جزيرةالعرب برخاسته، قبط از او اطاعت نخواهد كرد».
سپس به كاتبش گفت چنين بنويس: «اما بعد، نامهات را خواندم و آنچه را كه در آن نوشته بودى، دريافتم و دعوتت را نيز شنيدم، ولى من فكر مىكردم پيامبر آخرين از شام برخيزد. من فرستاده تو را گرامى مىدارم و همراه او دو كنيز از سرزمين قبط بزرگ مىفرستم با لباس و مركب، والسّلام».
مقوقس، نامه را به حاطب داد و عذرخواهى كرد از اينكه قبط نمىتواند دعوت آنها را به دينشان بپذيرد و به او توصيه كرد كه پنهان دارد آنچه را در قبط ديده و شنيده است. حاطب به سوى پيامبر(ص) بازگشت، در حالى كه دو كنيز به نامهاى ماريه و سيرين و خواجهاى به همراه هزار مثقال طلا و بيست دست لباس از بافتههاى مصرى و قاطرى خاكسترى و مقدارى عسل و عود و مشك و عطر همراه او بود.
ماريه و سيرين، از دورى وطنشان بسيار اندوهگين بودند و اشك حسرت و وداع با سرزمينشان در چشمان آنها حلقه زده بود. آنها فكر مىكردند كه ديگر دنيا به آخر رسيده و هرگز روى خوشبختى را نخواهند ديد. حاطب احساس اندوه دختران جوان را دريافت. به همين دليل، قصههايى از اساطير و داستانهاى مكه و حجاز را براى آنها بازگو كرد. سپس از اسلام و پيامبر(ص) گفت. آنها با شنيدن صفات پيامبر و خوبىهاى اسلام، احساس شادى كردند و از اسلام و پيامبر