40از اين مقدمات عقلانى كه بگذرم، نمىتوانم خوانندگان را به صداقت، از احساسات خود در طول سالهاى تحقيق كه با هزاران فراز و نشيب همراه بود، مطلّع ننمايم:
اين كتاب سفرنامۀ من است، اما سفرى كه نه خانه، بل صاحب خانه را و نه سجدگاهها، بل تضرّع و صداقت در معنويت را و نه آثار شهر مدينه، بل حضور محمّد را و نه هرگز مدينه، بل خاك پاى او را جستجو كردهام.
و نينديشيدهام كه جستار پسنديده آيد؛ زيرا نخواستهام كتاب بنگارم؛ اين زندگى من است! مجموعهاى از هر چه كه هست، هر چه كه توانم بود؛ نه هر چه كه بايد.
اگر پخته است، من ناپختهام؛ و اگر خام است، سوختهشدۀ زندگى من است.
راهى كه در اين مسير رفتهام، پايانِ يافتنهاى من است؛ كه در اين حضورها شكل يافته و با مدينهاش خار همۀ مدنيّتها را حرير يافته است.
پس با هزاران استناد، اين كتاب در قلبم اساسى عقلى ندارد كه دعوت نقّادان كنم و با زبان مشتركات مذاهب و قلوب همۀ مؤمنان كشورها، مذهب خاص و قومى را در بر نمىگيرد كه هواىِ آن را ثنا كنم.
نقد و ثنايش، تكميل طريق است.
پس در اين آخرين لحظات امروز و فردايم، اعتراف مىكنم: نه پارسىنويسم و نه عربىخوان. نه در تاريخ و جغرافيا و آثارنويسى دستى دارم و نه از معارف چيزى در چنته! اگر هر نقصى است، به پاى فردى عامى نهيد كه در طول 14 سال، خواست لحظهاى با سايهاش باشد. به پاى خواستۀ انسانى نهيد كه درسنخوانده، خواست از ميان اين همه هياهوى زمانه، فرهنگ و تمدّنها و هنرهاى پيچيده، شهرها و مدنيّتهاى درهم ريخته، روزنهاى به سوى شهرش پيدا كند؛ تا خود را به خويشتن رساند.
سيّد محمّدباقر نجفى - 1363